مثل همیشه ساعت 8 از خواب بیدار شد با چشمانی پف کرده نگاهی به ساعت دیواری گوشه اتاق انداخت، یادش اومد که ساعت 8 کلاس داره برق از چشمانش پرید و سریع بلند شد تا آماده رفتن به دانشگاه بشه وقتی خواست لباس بپوشه دید که لباساشو که دیشب شسته هنوز خشک نشدن و نیاز به اتو داره. ساعت 8 و 10 دقیقه بود لباساشو آورد و شروع کرد به اتو کردن که یهو گوشیش زنگ خورد. صدای دوستش بود که از پشت تلفن می اومد....چرا نیومدی ؟ این جلسه است که استاد حذفت کنه.... دارم میام دارم آماده میشم...که یه بویی به مشامش خورد....واااااای لباسش سوخت...با هزار بدبختی لباساشو اتو کرد و پوشید حالا ساعت 8 و نیم شده بود. باید در اتاق رو قفل می کرد آخه آخرین نفری بود که از اتاق خارج می شد اما کلید نیست تو کیف و بین کتاب ها و روی تخت و زیر تخت بالاخره پیداش کرد....درو قفل کرد و از خوابگاه اومد بیرون....بارون می بارید چترش را بر نداشته بود...هنوز خیلی از خوابگاه دور نشده بود که یادش اومد کلید را روی در جا گذاشته...دوباره برگشته سمت خوابگاه کلید را از روی در برداشت و بیخیال چتر شد و رفت... الان ساعت 8و 40 دقیقه بود...مسیر خوابگاه تا سردر حدود 10 دقیقه ای طول می کشید اما این مسیر را دوید و وقتی رسید ساعت 8 و 45 دقیقه بود رسید سر در خوابگاه .. راننده تاکسی داد میزد دانشگاه دو نفر...رفت سمت تاکسی سوار شد نفر بعدی هم اومد حالا ساعت 8 و 50 دقیقه بود. تاکسی حرکت کرد سمت دانشگاه بین راه ماشین از کار افتاد و با صدای معذرت خواهی راننده همه پیاده شدن تا برای ادامه مسیر تاکسی دیگه ای بگیرن.

-تاکسی،تاکسی!

-دانشگاه...

سوارشد سر چهار راه بخاطر بارندگی تصادف شده بود  و در حالیکه ساعت 8و 55 دقیقه بود دوباره پیاده شد و مسیر چهار راه رو  دوید به سمت دانشگاه و بعد از محدوده تصادف دوباره تاکسی گرفت....این اولین باری بود که برای مسیر 2 یا 3 کیلومتری 3 تا تاکسی می گرفت....

بالاخره رسید دانشگاه در حالیکه ساعت 9 بود ، رسید سردر دانشگاه وقتی خواست وارد بشه حراست پرسید کارت!! شروع کرد به تفتیش جیب ها و کیف و بین کتاب ها و ... اما پیدا نشد... حراست هم گیر سه پیچ داده که باید کارتت رو نشون بدی!!!ساعت 9 و 5 دقیقه بود و داشت با حراست کلنجار می رفت که بالاخره راضیش کرد و وارد شد. تا دانشکده شون حدود 10 دقیقه ای فاصله بود اما تمام این مسیر را دوید و وقتی رسید ساعت 9و 10 دقیقه بود که گوشیش زنگ خورد اما این بار اعتنایی نکرد و با اعتماد به نفس تمام( که این جور مواقع به این اعتماد به نفس میگن"کاذب"!!!)  در زد.

اجازه هست استاد؟

-بفرمایید.

و کلاس با صدای قهقهه بچه ها منفجر شد! هر جایی را که نگاه کرد جایی برای نشستن نبود رفت و از کلاس بغلی یک صندلی آورد و نشست توی کلاس. در حالیکه ساعت 20/9 دقیقه شده بود.

استاد گفت:بچه ها خسته نباشید و شروع کرد به حضور و غیاب...